سياوش دانشور
نکاتى پيرامون اوضاع سياسى
ما هميشه گفته ايم که براى تشخيص روندهاى پايه اى اوضاع سياسى بايد از صورت ظاهر تبليغات و مانورهاى ديپلماتيک انتزاع کرد. در چند هفته اخير با سخنرانى بوش و سياست جديد آمريکا در عراق٬ تحرک نظامى در منطقه و اعمال فشار به عوامل و نيروهاى تحت نفوذ رژيم اسلامى٬ تحليلها به سمت "خطر فورى جنگ" چرخيد. پرده دوم بازى موش و گربه جمهورى اسلامى و دولت آمريکا بعد از ماجراى اربيل و دستگيرى تعدادى ديگر از مقامات جمهورى اسلامى در عراق و گسترش تعرض به جريانات اسلامى در منطقه٬ روى صحنه آمد. صحبت از برکنارى احمدى نژاد و بى کفايتى او است. گويا اسلاف او خيلى "با کفايت" بودند. آرايش نيروها در درون رژيم بسرعت بهم خورد و کسانى که مدتها مهر سکوت به لب زده بودند روى صحنه آمدند. پرچم "منافع ملى" و تهديد آن دريچه اى است که قرار است ظاهرا جام زهر ديگرى را نوش جان "آقا" کند. گوش تا گوش کسانى که شعار ميدادند٬ اعلام آمادگى نظامى ميکردند٬ ناگهان طرفدار مذاکره آنهم با خود "شيطان بزرگ" شدند. در سطح اپوزيسيون نيز اين ارکستر "منافع ملى" در ميان جهوريخواهان و مليون همنوازى ميکند. تحرکات ديپلماتيک در اين هفته در منطقه و جهان پيرامون پرونده هسته اى به اوج خود رسيد و قرار است کنفرانس مونيخ آن را به پله بعدى برساند. همه جنگ طلب ها و گانگسترها از بوش و خامنه اى و متحدانشان دسته جمعى اهل مذاکره شدند و فشارها و تبليغات و جنگ روانى تغيير مسير داد و يا قطع شد. اينکه کنفرانس مونيخ به کدام فرمول طلائى و "آبرومندانه" براى طرفين ميرسد ثانوى است. ظاهرا پيشنهاد جديد روسيه را از هر طرف مثبت نگاه ميکنند
.
چند موضوع در اين ميان اساسى اند که کمتر در اينگونه تحليلها به چشم ميخورد: اولا رژيم اسلامى عليرغم تلاشش براى بسيج صفوفش و همينطور جامعه زير پرچم پوسيده "منافع ملى"٬ به انسجام و اتحاد درونى خود در مقابل هر واقعه فرضى اميدى ندارد. صفوف رژيم متشتت تر از آنست که توان آن را داشته باشد در ايندور از جنگ بقا نظام جان سالم بدر برد. جمهورى اسلامى از يک طرف شعار ميدهد و تحريک ميکند و از طرف ديگر پيغام ميدهد و مذاکره ميکند. اين شعارها البته تو خالى اند و قادر نيستند نگرانى و ناتوانى جنبش اسلامى را در اين تقابل توضيح دهند. ثانيا اعمال فشار دولت آمريکا به جمهورى اسلامى و متحدينش در منطقه٬ برخلاف اظهارات زيادى که آنرا مقدمه جنگ و حمله به ايران قلمداد ميکردند٬ تلاشى براى کوتاه کردن دست جمهورى اسلامى در عراق و لبنان و فلسطين و اخيرا کشورهاى خليج و تامين شرايطى برتر براى پيشبرد مذاکرات است. شرايطى که با حمله آمريکا به عراق به نفع اسلام سياسى و مشخصا جمهورى اسلامى عوض شده است. خطى که همواره در هيئت حاکمه آمريکا وجود داشته و اتحاديه اروپا نيز توافق ضمنى با آن دارد. ثالثا مردم ايران با سرعت باورنکردنى به سياه چال فقر و فلاکت و گرانى سوق داده شده اند. جنگ معيشت و بقا مينيمم و زير خط فقر شرايطى را به مردم تحميل کرده٬ که اگرچه ميتواند بعنوان يک عامل زمينگير کننده به نفع رژيم عمل کند اما در عين حال به بمب ساعتى ميماند که هر فاکتور جديد مانند گسترش مصائب موقعيت را به نقطه انفجار ميرساند٬ مسئله اى که کنترل و برگرداندن آن به نقطه اول براى جمهورى اسلامى اگر غير ممکن نباشد بسيار سخت است. اين فاکتورها و درجه اى از فرجام آن مسير کنفرانس مونيخ را هموار کردند. اما مستقل از اينکه اين کنفرانس و مجموعه تلاشهاى ديپلماتيک و منطقه اى و اعمال فشارها به چه نتايجى ميرسند٬ صورت مسئله مردم و جمهورى اسلامى سرجايش است. تهديد و خطر ماجراجوئى نظامى هنوز و صد در صد منتفى نشده است اما چه اين خطر بالفعل و بالقوه باشد و چه منتفى شود و به سازشى با جمهورى اسلامى و يا دستکم يکدور ديگر از مذاکرات منجر شود٬ هم جمهورى اسلامى بايد فکرى به حال اوضاع وخيمش بکند و هم مردم و طبقه کارگر بيشتر از هر زمان بايد انتخاب سياسى و راه حل سياسى خود را در مقابل اين اوضاع بگذارند
.
بى آلترناتيوى کمپ راست به معنى يک راه حل بين "بد و بدتر" براى مردم٬ فقدان هر گونه چشم انداز با فرض وجود جمهورى اسلامى براى بهبود و تغيير وضعيت معيشتى و فلاکت گسترده جامعه٬ امکان عينى انتخاب چپ و راه حل کارگرى را در جامعه بالا ميبرد. موقعيت امروز و پيچيدگيهاى اوضاع٬ خطراتى که کمين کرده اند٬ تنشهائى که در درون رژيم و در منطقه وجود دارند٬ و ناتوانى عملى و سياسى اپوزيسيون راست٬ جملگى ميتواند در خدمت عروج آلترناتيو سوسياليستى و کارگرى عمل کند. اين موضوع اما نه اتومات نتيجه ميشود و نه چرخش به چپ تاکنونى جامعه اين خلا را تماما پر ميکند. شرايط مساعدى براى راه حل اجتماعى چپ وجود دارد که اگر پاسخ روشن و واقعى و اجتماعى بگيرد ميتواند صورت مسئله سياست در ايران را بطور کلى عوض کند. در اينراه بايد فورا اقدامات سياسى و سازمانى و پروژه هاى معين و ايجاد آمادگى براى تعيين تکليف در قلمرو سراسرى و محلى در دستور قرار بگيرد. اين بخشى مهم از دخالتگرى و پراتيک کمونيستى در اين اوضاع است. اما يک وجه مهمتر انتخاب و تصميمى است که مردم در ابعاد وسيع ميکنند. و اين انتخاب امروز نه ضرورتا انتخاب اين يا آن آلترناتيو و دادن "راى" به آن در يک روز آفتابى٬ بلکه مسيرى است که يک تحرک گسترده اجتماعى براى نفى فقر و فلاکت و بمب و جنگ و بختک اسلامى ميتواند و بايد طى کند. اين اوضاع و اين معادلات بايد به نفع مردم بهم بريزد و بهم ريختن آن دورخيز براى سرنگونى در متن واقعيات سياسى و اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى امروز جامعه و تعيين سوال و صورت مسئله از جانب مردم است. صورت مسئله و سوال مردم در اين جدال جهانى٬ با صورت مسئله اسلام سياسى و جمهورى اسلامى و دولت آمريکا و متحدينش متفاوت است. تحليل روزمره و تبليغات پوچ پيرامون بازيگران دولتى پاسخ نيست٬ بازى کردن در زمين حريف و تحميل سياست انتظار و استيصال به مردم است. يک سياست کمونيستى و انسانى که منافعش در تقابل با کل اين روندها قرار دارد٬ تنها ميتواند متکى به طرح سوال و صورت مسئله مستقل مردم و "پائينى ها" در مقابل دولتها و "بالائى ها" باشد. کمونيسم کارگرى بايد به اين سوالات محورى قلمرو سياست در اين بحران خاص پاسخ دهد و پاسخ خويش را به پاسخ و انتخاب مردم تبديل کند و به همين اعتبار اقدامات سياسى و سازمانى لازم جهت ايجاد آمادگى و تکيه جامعه و طبقه کارگر به حزب را بسرعت عملى کند. راه دخالت و پيشروى کمونيسم کارگرى و راه حل اجتماعى طبقه کارگر ازاين مسير ميگذرد
.
فرانسه٬ جدال برسر آزادى بيان؟
بار ديگر انتشار کاريکاتورهاى محمد٬ که پيشتر در يک روزنامه دانمارکى منتشر شده بود٬ در چند روزنامه و مجله فرانسوى و حمايت نيکولاس سارکوزى وزير کشور فرانسه از چاپ اين کاريکاتورها جنجالى راه انداخته است. پيشتر جريانات اسلامى از مجله شارلى هبدو شکايت کرده بودند و طبق منطق معمول و آشناى پست مدرنيستى انتشار اين کاريکاتورها را "تحريک و توهين به مسلمانان" و "اسلاموفوبى" نام گذاشتند. جلسه دادگاه مجله شارلى و اظهارات سارکوزى اين مجادلات را مجددا داغ کرد. روزنامه ليبراسيون نيز براى دفاع از مجله شارلى اقدام به انتشار مجدد کاريکاتورها کرد. در مقابل جبهه اسلاميون و مدافعينشان بحث آزادى بيان داغ است و سردبير مجله شارلى عنوان کرده که "اگر حق خندیدن به تروریست ها از ما گرفته شود، چه حقی برای شهروندان باقی خواهد ماند؟
"
عليرغم قوانين موجود و عليرغم دفاعيات آتشين اين و آن از آزادى بيان٬ هنوز هم يک مسئله ساده٬ يعنى کاريکاتور کردن فلان مرتجع مذهبى عواقب وخيم دارد. در جاهائى پرچم دمکراسى را نيمه افراشته ميکنند و سياستمداران سکولار به تعظيم و تکريم در مقابل ارتجاع مى افتند. در جاهائى دفاع نيم بند از آزادى بيان با "اما و اگرها" صورت ميگيرد. در مواردى جنگ فرقه اى را دامن ميزند و مخالفين با داغ لعنت و ترور فيزيکى و شخصى روبرو ميشود. حقيقت اينست که اين دعوائى صرفا برسر آزادى بيان نيست٬ هرچند به آن هم مربوط است. اين موضوع جدالى برسر دامنه عمل اسلاميون در تقابل با سکولاريسم است و نهايتا جدالى با اسلام سياسى است. وقتى سردبير مجله شارلى با زبان بى زبانى از "حق خنديدن به تروريستها" سخن ميگويد٬ منظور او و امثال او روشن است. بحث برسر عقايد مذهبى افراد در قلمرو خصوصى هم نيست. اگر اين ميبود٬ اساسا اين دعواها را لازم نداشت. بحث برسر جنبشى است که با زور و لابيسم و در متن واپسگرائى فکرى و فرهنگى دهه هشتاد موقعيتى پيدا کرده است که بايد به طرقى مهار شود. تا به وجه آزادى بيان و "تحريک و توهين به مسلمانان و اسلاموفوبى" مربوط ميشود٬ اگر همه روزنامه ها و نشريات اين جسارت و خط را داشتند که در همان دعواى اوليه در دانمارک٬ سياست ليبراسيون را اتخاذ کنند٬ امروز موقعيت در اساس فرق ميکرد. جنبش اسلامى و راست محافظه کار و دستگاه کليسا و کنيسه دوست دارند "مقدسات" را ديوار غير قابل عبور اعلام کنند و تا آنجا که نفوذ دارند حرفشان را از زبان سياستمداران و نمايندگان پارلمانها پيش ميبرند. فکر نميکنم هيچ بنى بشرى که يک جو فهم و شعور سياسى دارد٬ اگر ريگى به کفش نداشته باشد و منافعى او را بطرف فالانژيسم نکشانده باشد٬ ميفهمد که نقد نظرات يکنفر يا هجو آن به معنى حمله به خود فرد حامل آن نظر نيست. بحث "توهين به مسلمانان" در اين موضوع حرف مفت است و مفت تر از آن تئورى "اسلاموفوبى" است که تلاش دارد نوعى راسيسم را به گردن سکولارها و منتقدين مذهب آويزان کند. در مقابل اين بحث پست مدرنيست ها و عتيقه هاى نظم نوينى بايد گفت که اين استدلالها پدر جد ولتر و روسو و ديدرو را در خاک ميلرزاند! تصور کنيد کسانى پيدا ميشدند و در جريان رنسانس و دوران روشنگرى به اين غولهاى تاريخ مدرن ميگفتند که نقد و مخالفت شما با دستگاه کليسا و ارتجاع قديم "کرسيتينوفوبى" است و منشا راسيسم!؟ چقدر مسخره٬ پوچ٬ پوک و واپسگرا است؟ اين ماهيت پست مدرنيسم و متحدين جنبش اسلامى است. از موضع راسيستى "اقليت مسلمان" به "اکثريت اروپائى" توصيه ميکنند که اسلاموفوبى را دامن نزنيد! اين تنها يک دفاع از ارتجاع اسلامى نيست٬ يک دورخيز براى احيا مناسبات و اختيارات و امتيازات قرون وسطى در قلب جامعه غربى هم هست. تلاشى براى سنگر بندى در مقابل سکولاريسم و حقوق جهانشمول و قانونى کردن بستن دهان منتقدين به ارتجاع مذهب هم هست
.
انسانها يکبار دنيا مى آيند و در اين يکبار صد خندق "ملى" و "ميهنى" و "دينى" و "شرعى" و "قومى" و "مصلحت" و "سنت" و "منافع جمعى" و "نواميس" و غيره مقابلشان کنده ميشود و هر بار قرار است فقط تمکين کنند و نهايتا با تمکين از دنيا بروند. معلوم نيست چرا در همين يکبار تجربه زندگى نبايد آزاد بود و عليه هرچه که انسان تشخيص ميدهد نادرست است فرياد نزد و با اين موج روبرو نشد؟ اين منطق بنيادى اين جامعه است٬ آزادى عمل انسانها چه فردى و چه جمعى هميشه تابع مناسباتى است که در وراى سر او تنطيم شده است. مناسباتى که اساس آن تسليم و تبعيت است. اين دنيا با نظام اقتصادى و سياسى و حقوقى و قضائى اش بر پاشنه سرکوب و قدرت اقتصادى و سياسى سرمايه ميچرخد و بقا و دوام آن نيز نيازمند همين چرخه است که در آن انسانيت انسان در ته صف هم قرار ندارد. من در اين جدال عليه اسلام سياسى و متحدينش طرفدار پروپاقرص سکولاريسم و آزادى بيان و نقد مذهب بطور کلى هستم. نه فقط اين٬ بايد پا را فراتر گذاشت و بدون قيد و شرط از آزادى بيان دفاع کرد و براى نظامى تلاش کرد که نه تنها يک گسست کامل از هويت مذهبى و ملى و قومى کرده است بلکه با امحا نابرابرى و استثمار و مناسبات غير انسانى٬ آزادى و رهائى انسان را اعاده کند
.